سه ماهگی
دختر قشنگم بالاخره اون روزای وحشتناک کولیکی، اون گریه های بی امان و اون بی تابی ها تموم شد. خدا رو صد هزار مرتبه شکر. حالا که اون روزا رو گذروندیم خیلی خوشحالم و امید دارم که اون روزا دیگه تکرار نخواهد شد.
این ماه برای چکاب نبردمت، به خاطر همین وزن و قدت رو دقیقا نمی دونم اما فکر کنم ٦٧٠٠ شده باشی.
دیگه شبا گریه نمی کنی، فقط هر وقت خوابت بیاد شروع می کنی به غرغر کردن منم می برمت رو تخت خودمون و می خوابم کنارت و بهت شیر میدم. شمام خوابت می بره. بعضی وقتام که شیر نمی خوری بابایی با پستونک خوابت می کنه و من بعدا نو خواب بهت شیر می دم. به اتاق و تخت ما خیلی عادت کردی حتی اگر ظهرم ببرمت اونجا می فهمی که باید بخوابی.
روزا قبل از ظهر می برمت تو اتاق خودت و می ذارمت رو تختت. آویز تختت رو برات روشن می کنم. انقدر نگاش می کنی و با اون چشمای قشنگت عروسکا رو دنبال می کنی تا خوابت ببره. یه خواب کوچولوی خرگوشی می کنی و زود از خواب بیدار میشی.آخه اصلا به اتاقت عادت نداری.
این ماه هم برات ماهگرد گرفتیم اما برخلاف ماه های قبل شما کمال همکاری رو با ما داشتی و اجازه دادی یه عالمه عکس بگیریم. مرسی خانمم که نشون دادی واقعا بزرگتر شدی.




سه ماهگی
